جهت دریافت حدیث هفته برروی اشتراک خبرنامه کلیک کنید.

طبرسی از ابن عیاش و او به سند خود از ابوهاشم جعفری روایت میکند که هنگامیکه بغا { سرلشگر سپاه ترک } در جستجوی اعراب در زمان خلافت واثق به شهر مدینه می گذشت ، من در مدینه بودم ، امام علی النقی (ع) فرمود بیائید برویم و لشگرکشی این مرد تُرک را ببینیم ما از شهر مدینه بیرون آمدیم و ایستادیم ، سپاه ُترک از کنار ما گذشتند و مردی از ُترکان از نزد ما عبور میکرد ، امام (ع) به زبان ترکی با او سخن گفت ، آن مرد از اسب خود پیاده شد و سُم مرکب آنحضرت را بوسه داد من آنمرد ترک را سوگند دادم و گفتم او با تو چه گفت ؟ مرد تُرک گفت آیا او پیغمبر است ؟! گفتم نه ، گفت او مرا به اسمی خواند که در کودکی در بلاد ُترک بر من گذاشته بودند و تا این ساعت هیچکس این اسم را ندانسته بود. انوارالبهیه صفحه 300
ابوهاشم جعفری نقل میکند که خدمت امام علی النقی (ع) رسیدم ، او به زبان هندی با من سخن گفت من نتوانستم درست جواب بگویم ، ظرفی پر از سنگریزه نزدش بود ، یکی از آن سنگریزه ها را در دهان نهاد و لحظه ای مکید و سپس سنگریزه را به من داد ، من آنرا در دهان خود گذاشتم و به خدا سوگند که از نزد آنحضرت بیرون نرفتم مگر اینکه به هفتادو سه زبان که اول آن زبان هندی باشد سخن می گفتم. انوارالبهیه صفحه 300
شیخ صدوق از ابوهاشم جعفری روایت میکند که تنگدستی و مضیقه سختی بر من وارد شد ، من به خدمت حضرت امام علی النقی (ع) رفتم ، اذن نشستنم داد ، چون نشستم فرمود ای ابوهاشم کدام نعمتی را که خدا به تو داده میتوانی شکر آنرا به جا آوری ؟!ابوهاشم می گوید : از فشار اندوه خاموش ماندم و ندانستم چه بگویم ؛ آنحضرت ابتدا به سخن نمود و فرمود ؛ خدا ایمان را روزی تو گردانید و به وسیله آن بدنت را بر آتش حرام نمود و عافیت به تو ارزانی داشت و تو را برای عبادت یاری کرد و قناعت را به تو داد و در اثر آن تو را از ریختن آبرویت محفوظ گردانید ، ای ابوهاشم من سخن گفتن با تو را به این کلمات ابتدا نمودم زیرا گمان کردم میخواهی از آن کسیکه این همه نعمت به تو داده نزد من شکایت کنی و دستور دادم صد دینار به تو بپردازند آنرا تحویل بگیر. انوارالبهیه صفحه 301
طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت میکند که من با پدرم درب خانه متوکل بودیم و در آن هنگام من کودک بودم و میان جمعی از مردم که بعضی از اولاد ابیطالب و برخی از بنی عباس و بعضی جعفری بودند ایستاده بودیم که ناگاه امام علی النقی (ع) آمد و تمام مردم با احترام او از مرکبها پیاده شدند تا آنحضرت داخل خانه متوکل شد ، بعضی از مردم به یکدیگر گفتند چرا ما برای این جوان پیاده شویم ، با اینکه او شریف تر و بزرگتر و سالخورده تر از ما نیست ، به خدا قسم دیگر برای او پیاده نخواهیم شد ، ابوهاشم جعفری گفت به خدا قسم وقتی او را ببینید با کمال ذلت و خواری پیاده میشوید ، لحظه نگذشت که آن حضرت بازگشت و از دیدن او تمام مردم پیاده شدند ، ابوهاشم گفت مگر شما خیال نداشتید برای او پیاده شوید ، گفتند به خدا قسم ما نتوانستیم خودداری کنیم و بی اختیار پیاده شدیم. انوارالبهیه صفحه 302
روایت شده که ابوهاشم جعفری خدمت امام علی النقی (ع) شکوه نمود و گفت چون من از نزد شما به بغداد می روم اشتیاق دیدار شما را پیدا میکنم و مرکبی جز این یابوی خود ندارم و او هم ضعیف و ناتوان است شما به درگاه خداوند در حق من دعا کنید ، امام (ع) فرمود : {{ قواک الله یا اباهاشم و قوی برذونک }} خدا نیرومند کند تو را ای ابوهاشم و نیرومند کند یابوی تو را ، از آن پس ابوهاشم نماز صبح را در بغداد میخواند و بر یابوی خود می نشست و ظهر آنروز به سامراء می رسید و اگر میخواست با همان یابو در همان روز به بغداد بازمیگشت و این از دلائل شگفت انگیزی بود که مشاهده گردید. انوارالبهیه صفحه 302
مولف { حاج شیخ عباس قمی ره } گوید : ابوهاشم جعفری داود بن قاسم بن اسحق بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب (ع) است او اهل بغداد و ثقه جلیل القدری است که درک حضور حضرت رضا و جواد و هادی و عسکری و صاحب الامر حضرت مهدی علیهم السلام را نمود و ما در شرح ولادت حضرت صادق (ع) { در صفحه 149 الی 150 کتاب انوارالبهیه } به او اشاره نمودیم و او در نزد ائمه علیهم السلام منزلتی عظیم داشته و از تمام ائمه روایت کرده و او را اخبار و مسائلی است و اشعاری شیوا درباره ائمه سروده است و یکی از اشعارش این قصیده است که درباره امام علی النقی (ع) در وقتیکه آنحضرت مریض بود گفته است { به علت ترجمه نشدن شعر توسط مترجم ، شعر در اینجا ذکر نمیگردد هرکه طالب خواندن آن است به صفحه 303 کتاب انوارالبهیه مراجعه کند. انوار البهیه صفحه 303
قطب راوندی نقل میکند که جمعی از اهل اصفهان می گفتند در اصفهان مردی بود که او را عبدالرحمن میگفتند و شیعه بود ، به او گفتند برای چه قائل به امامت امام علی النقی (ع) شد و امامت دیگران را نپذیرفتی ،! گفت معجزه دیدم که بر من واجب نمود او را امام بدانم و آن این بود که من مردی فقیر بودم ولی زبانی گویا و جرات و گستاخی داشتم ، یکی از سالها اهل اصفهان مرا با جمعی دیگر برای تظلم و دادخواهی نزد متوکل فرستادند ، روزی ما درب خانه متوکل ایستاده بودیم که فرمان احضار علی بن محمد بن الرضا (ع) از کاخ فرمانروایی متوکل صادر گردید ، من از بعضی از حاضرین پرسیدم این مرد کیست که دستور احضارش صادر شده است ؟! گفتند او مردی علوی است و رافضیان قائل به امامت او هستند و ممکن است متوکل او را برای کشتن احضار کرده باشد ، من گفتم از اینجا نمی روم تا ببینم او چگونه مردی است ، پس از آن علی بن محمد (ع) سوار بر اسبی بود و به جانب خانه متوکل آمد و مردم در طرف راست و چپ راه ایستاده و با احترام او صف کشیدند و بر او نگاه میکردند ، چون نظر من بر او افتاد محبتش در دلم جای گرفت و در دل شروع به دعا کردم که خداوند شر متوکل را از او دفع کند ، او از میان مردم می گذشت و نظر به یال اسب خود دوخته به چپ و راست نمی نگریست و من در دلم مکرر بر او دعا میکردم ، چون برابر من رسید صورت خود را به جانب من گردانید و گفت خداوند دعایت را مستجاب کند و عمرت را دراز و مال و فرزندت را زیاد گرداند من از هیبت او به لرزه درآمدم و میان همراهان و اصحاب خود افتادم ، آنان پرسیدند تو را چه شد و چه بر سرت آمد ؟! گفتم خیر است و آن داستان را برای هیچکس نگفتم و از آن پس به اصفهان بازگشتیم و خداوند به دعای او درهای پدید آمدن ثروت را به روی من باز کرد تا اینکه امروز قیمت اموالی که در خانه دارم هزار هزار درهم است غیر از اموالی که بیرون خانه دارم و ده فرزند دارا شدم و اکنون عمرم نیز هفتادو چند سال است و من قائل به امامت این مرد بزرگوارم به دلیل آنکه از افکار قلبی من آگاه شد و خداوند دعایش را درباره من مستجاب فرمود. انوارالبهیه صفحه 304
از زراره حاجب متوکل روایت شده که مردی شعبده باز از هند نزد متوکل آمد که حقه بازی میکرد و مانند او دیده نشده بود و متوکل مرد بسیار بازی دوستی بود و خواست علی بن محمد بن الرضا (ع) را خجل و شرمنده سازد ، به آن مرد شعبده باز گفت اگر تو او را شرمنده کنی هزار دینار در ازاء پیروزیت به تو خواهم داد ، شعبده باز گفت دستور بده چند گرده نان نازک و سبک بپزند و روی سفره بچیند و مرا پهلوی او بنشان ، متوکل آنرا را انجام داد و علی بن محمد (ع) را احضار نمود و در طرف راست او متکائی بود که صورت شیری بر آن نقاشی شده بود ، و روایت شده که جلوی یکی از درها پرده آویخته و بر آن پرده صورت شیر نقش بود ، شخص بازیگر کنار متکای نامبرده نشست ، طعام آوردند و علی بن محمد (ع) دست به طرف یکی از نانها برد و شعبده باز آن نان را در هوا به پرواز آورد ، امام (ع) دست به سوی نان دیگری دراز کرد و او آنرا به پرواز آورد و در اثر این کار مردم خندیدند ، علی بن محمد (ع) دست بر صورت شیری که بر متکا بود زد و گفت بگیر دشمن خدا را آنصورت شیر از متکا بیرون جست و مرد بازیگر را خورد و مانند اول به متکا بازگشت ، تمام حاضرین متحیر ماندند و امام (ع) برخاست که بیرون رود متوکل گفت درخواست می کنم بنشینی و آن مرد را باز به دنیا برگردانی فرمود به خدا قسم او پس از این دیده نخواهد شد ، آیا تو دشمنان خدا را بر دوستانش مسلط می کنی ؟ آنگاه از نزد متوکل بیرون رفت و دیگر آن مرد شعبده باز دیده نشد. انوارالبهیه صفحه 308